به همین سادگی . .. .
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸ 

 

امد پشت باجه من ، جهت افتتاح حساب جاری

جوان بود ، خیلی

یه بوتیک داشت مرکز شهر

فرم درخواست دسته چک را بهش دادم جهت دسته چک10 برگی

گفت : 10 برگ کمه من میخام برم خرید عیدم را انجام بدم یه 25 برگی بدید

گفتم : اصولا برای اولین بار به مشتری10 برگ میدیم

اصرار کرد

رفتم پیش رئیس شعبه و ماجرا را بهش گفتم

قبول نکرد و همان 10 برگ را برایش صادر کردم

ولی مشتری حاضر نشد برود

گفت 10 برگ به درد من نمیخورد

خلاصه کلی چک و چونه زد

بعد یه پیشنهاد جالب داد

خب من همین الان 6 الی 7 چک را خرج میکنم بعد شما به من دسته چک بعدی 25 برگ بدهید

پیشنهاد جالبی بود

گفتم اخر اینطوری که نمیشود

گفت چرا من فلان بانک همین کار را کردم

بالاجبار دوباره پیش رئیس رفتم و ماجرا را گفتم

رئیس دوباره مخالفت کرد

ولی مشتری اصرار داشت

گفتم خودتان بروید با رئیس شعبه صحبت کنید

بعد از مدتی برگشت گفت موافقت کرد

3تا چک امروز 3الی4تا هم فردا خرج میکنم بعد تقاضای دسته چک 25 برگ میدهم

سه تا چک الکی کشید و بعد همان وجه را به حساب واریز کرد

به همین سادگیمتفکر

 

 

رفتم امضای یه سند را از معاون شعبه بگیرم

کلی چک جهت باطل کردن روی میزش بود

با ناراحتی گفت : می بینی یه دسته چک25 برگی را آورده باطل کند.

به همین سادگیمتفکر

 

امد پشت باجه من ، جهت افتتاح حساب جاری

اصرار داشت یه حساب پشتیبان باز کنه

پول کمی همراه داشت

مقداری تو حساب جاری واریز کرد و مقداری هم تو حساب پشتیبان

چند روز بعد امد

گفت به پول احتیاج پیدا کرده

چک کشیده بود باید از پشتیبان انتقال میکشیدم

اما اگر میخاستم چک  را پاس کنم مانده حساب پشتیبان کمتر از 50.000ریال میشد . گفتم حداقل حساب پشتیبان برای دریافت سود9% 50.000ریال است .گفت شما حالا این چک را پاس کنید من پول میارم.

رفت که پول بیاورد . هنوز که هنوزه حساب پشتیبانش کمتر از 50.000ریال مانده دارد

به همین سادگیمتفکر


کلمات کلیدی: نکته بانکی
 
جمعه تعطیل است!!!
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ 

 

سلام

چی ؟؟ تو فکر میکنی :

شنبه ، یکشنبه ، دوشنبه ، سه شنبه ، چهارشنبه ، پنج شنبه ، جمعه تعطیلهمتفکر

ای بابا

منم یه زمانی مثل تو فکر میکردم

اما الان که دو هفته ست جمعه ها هم باید سرکار باشیم

و تازه خبرهای خوشی هم در راه است که 22 و 23 هم قراره در مکان مقدس بانک در کنار پولشمار و پرینتر و ...... باشیم

اون وقته که یاد این جمعه معروف خانم ها میوفتم که میگن :

بکش(کشتن) و خوشکلم کن

بله دیگه ، برای رسیدن به یه سیستم جدید و پیشرفته باید این مسیر را رفت.

با اجازه تون من باید حواسم به مسیر باشه یه وقت منحرف نشم

فعلا


کلمات کلیدی: نکته بانکی
 
نظافت چیه گم شده . . . ؟!!!
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸۸ 

پنج آدمخوار به عنوان برنامه نویس در یک شرکت خدمات کامپیوتری استخدام شدند .

هنگام مراسم خوشامدگویی رئیس شرکت گفت: " شما همه جزو تیم ما هستید. شما اینجا حقوق خوبی می گیرید و میتوانید به غذاخوری شرکت رفته و هر مقدار غذا که دوست داشتید بخورید. بنابراین فکر کارکنان دیگر را از سر خود بیرون کنید.

" آدمخوارها قول دادند که با کارکنان شرکت کاری نداشته باشند .
آنها به خوبی کار می کردند و نتیجه کارشان نیز رضایتبخش بود.
چهار هفته بعد رئیس شرکت به آنها سر زد و گفت: " می دانم که شما خیلی سخت کار میکنید. من از همه شما راضی هستم. امّا یکی از نظافتچی های ما ناپدید شده است. کسی از شما میداند که چه اتفاقی برای او افتاده است؟

" آدمخوارها به یکدیگر نگاهی کرده و اظهار بی اطلاعی کردند."

بعد از اینکه رئیس شرکت رفت ، بزرگ آدمخوارها از بقیه پرسید:

" کدوم یک از شما نادونا اون نظافت چی رو خورده ؟ ها ؟! کدومتون ؟؟ "

یکی از آدمخوارها با اکراه دستش را بالا آورد.

بزرگ آدمخوارها گفت: " ای احمق ! طی این چهار هفته ما مدیران، مسئولان و مدیران پروژه ها را خوردیم و هیچ کس چیزی نفهمید و حالا تو اون آقا را خوردی و رئیس متوجه شد!

از این به بعد لطفاً افرادی را که کار میکنند نخورید.!!!

 

 


کلمات کلیدی: داستانک ، نکته بانکی
 
اعتبارات
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸ 

سلام خدمت همه رفقا و همکارهای گرامی

آقا میدونم دل تنگ شدید ولی چه کنم این روزا خیلی اوضاع همچینی شلوغ پلوغه

اخرین خبر اینکه ....

اگه گفتین.......

من رفتم واحد اعتباراتگاوچران

بله دیگه حسابی وقتمون با صدور ضمانتنامه و دادن وام پر شده

حالا ایشالله در اولین فرصت کلی مطلب هست برای نوشتن

 


کلمات کلیدی: نکته بانکی
 
دوباره امتحان
ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ 

 

سلاااااااااااااام

آقا من فکر میکردم چند سالی میشه دیگه درس و کتاب و مدرسه تمام شده

اما انگار این تازه اول راههههههههههههههههههیول

 

چند روز پیش یه کتاب از تهران فرستادن در مورد بانکداری

باید همه این کتاب را بخونیم و بعد هم امتحان بدیم . تازه نمره قبولی هم 15 به بالاست .

اخه یکی نیست بگه بابا یه عمر درس خوندیم نمره قبولی 10 بود .....دروغگو

و اما ،

رئیس شعبه هم صبح امروز در جلسات روزانه اعلام کرد هر روز یک نفر یه فصل را توضیح میدهد از بس هم که من خوششانسم فصل اول را دادن به منسبز

این جلسات روزانه  هم از اون آش هایست که برامون پختنمتفکر

ظاهرا این جلسات توی یکی از کشورهای خارجی خوب جواب داده الان میخان تو بانک ما هم اجرا کنن بنابراین هر روز صبح قبل از شروع به کار همه دور هم جمع میشیم و جلسه میگیریم .

اخه یکی نیست بگه اینجا مگه همه چیش شبیه خارجه که بخوایم این یه چیزمون را خارجی کنیم

 

پ . ن :

بین خودمون باشه این جلسات خیلی هم بد نیست ، هر روز صبح دور هم جمع میشیم و یه کپ دوستانه با هم میزنیمچشمک

این کتابی که فرستادن هنوز نخوندم ، وقتی خوندم نظرمو در موردش میدم ولی خدائیش من فکر کردم دیگه استرس امتحان تمام شده هااااااسترس

 


کلمات کلیدی: نکته بانکی
 
اسکناس
ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ 

 

یک سخنران معروف در مجلسی که مهمانان زیادی داشت،اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد وپرسید:چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ همه دستشان را بالا بردند.بعد اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید؟چه کسی هنوزمایل است این اسکناس را داشته باشد؟بار دست همه بالا رفت.این بار او اسکناس را به زمین انداخت و آن را لگدمال کرد و آن را با ته کفشش به زمین کشید.بعد اسکناس را برداشت وپرسید؟خوب حالا چه کسی مایل است صاحب این اسکناس شود؟وباز دست همه بالا رفت.سخنران گفت :دوستان با این بلاهایی که من سر این اسکناس آوردم،از ارزش آن کم نشد و شما هنوز خواهان آن هستید.و ادامه داد:در زندگی واقعی هم همین است.ما با مشکلاتی که برایمان اتفاق می افتد،خم میشویم، مچاله می شویم،خاک آلود می شویم و احساس میکنیم دیگر پشیزی ارزش نداریم.ولی این گونه نیست و صرف نظر از آنچه به سرمان آمده هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای آنان که دوستمان دارند،آدم پر ارزشی هستیم.


کلمات کلیدی: داستانک ، موفقیت
 
مسئول صندوق
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ 

اوووووووووووووووووووووووووووووووووووفکلافه

عجب روزی بود امروز

اولین روز مسئول صندوق بودن

تو شعبه ما مسئولیت ها به صورت گردشی بین تمام کارمندا میچرخه

هر کسی یک الی چند ماه مسئول یه قسمتی میشه

خود من تقریبا بیش از سه ماه کلر بودم البته در کنارش باجه هم باید کار میکردیم هااا و بالاخر تصمیم بر این شد که از امروز مسئول صندوق و صندوق مادر شعبه باشم .

چشمتون روز بد نبینه همین امروز که این مسئولیت را دادن به من شعبه اینقدر شلوغ شد که ............گریه

شانسسسسسسسسسسسس ندارم که

خلاصه تازه ساعت 12 الی 13 بود که یکی از همکارها لطف کرد و یه لیوان چای برام اورد گلوم دقیقا به هم چسبیده بود یه جرعه نوشیدم حالم جا امد .

چشمتون روز بد نبینه یک دقیقه باید دسته چک میزدم بعد اون یکی برگه سپرده میخواست اون یکی پولش تمام شده بود پول میخواست اول ماه بود و باید سند سود سپرده ها زده میشد . مشتری ها هم که یه راست میامدن پشت باجه من برای واریز و برداشت این وسط چند تا هم افتتاح حساب امد که من مدارک ازشون گرفتم گفتم برید یه ساعت دیگه بیاید .

تازه معلوم نیست این سیستم صف را برای چی گذاشته بودن چون مشتری ها یه راست می امدن و پشت باجه من مینشستن

بعضی مشتری ها هم که خیلی جالب هستن ، وقتی بهشون میگم لطفا شماره بگیرید صداتون میزنن

میرن از سیستم صف یه شماره میگیرن بعد دقیقا میان پشت باجه من میشیننمتفکر

هنوز که هنوز امار پایان ما ه هم نگرفتم

باید فردا هم مثل امروز تا عصر بمونم آمار بگیرم

پس فردا هم که طبق معمول نوبت منه باجه عصر باشم

دیروز هم که بعلت کار زیاد تا عصر بودم

چهارشنبه هم که بعلت مسئول صندوق بودن بازم باید عصر باشم

خلاصه جاتون خالی رفت تا اخر هفته

الفاتحه.........................................


کلمات کلیدی: نکته بانکی
 
پولشمار
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸ 

 آغاز یک روز کاری جدید

وارد شعبه شدم و بعد سلام و صبح بخیر ، پشت میز کارم نشستم سیستم را روشن کردم وسایل روی میزم را چیدم پولشمارم که سمت چپم قرار داره را روشن کردم و به سمت راست برگشتم تا سندها را مرتب کنم که ناگاه صدایی شبیه ترکیدن یا منفجر شدن شنیدم بی اختیار به سمت پولشمار برگشتم و .......

بله ، پولشمار آتش گرفته بود . شعله های آتش دقیقا داخل پولشمار مشخص بود و من فقط توانستم به آرامی یکی از همکارها را صدا بزنم و از پشت میز بلند شوم . همکارم سریع به سمت پریز برق رفت و پولشمار را از برق خارج کرد .

بالاخره این ماجرا هم به خیر گذشت البته چند دقیقه ایی بوی دود و سوختگی مشاممان را آزار میداد ولی خب این ماجرا در جای خود برای من خیلی جالب بود " آتش گرفتن پولشمار "

با لبخند به سمت معاون شعبه رفتم و گفتم : بوی توطئه میاد قصد جان مرا داشتند .

قابل توجه توطئه گران :

من هنوز زنده ام .

 


کلمات کلیدی: نکته بانکی
 
دوربین های مخفی خداوند
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸ 

 

 یکی از روزهای شلوغ کاری بود . سعی همه ما در شعبه این بود که با سرعت هرچه بیشتر کارها را انجام بدیم تا کسی معطل نشه . .. .

ثانیه ها گذشتن و عقربه های ساعت با تیک تاک خود آخر وقت اداری را خبر دادن

حال وقت گرفتن صندوق و بستن شعبه بود . .. .

هنگام گرفتن سیتواسیون صندوق ، زیباترین صحنه ، پنجره خوش خبری ست که حکایت از بالانس شدن صندوقت دارد و ناگوارترین صحنه باز شدن پنجره یست که حکایت پایین یا بالا بودن صندوق را خبر میدهد .

و تازه آن موقع ست که با دیدن آن پنجره ، خستگی یک روز کاری بر دوشت سنگینی میکند و . .. . .. . .. .

صندوق همه همکارها بالانس شد جز یکی !!!!!

یکی از همکارها 3000000ریال (300هزار تومان) کم آورده بود . همه دل نگران سکوت کرده بودیم . مطمئنا او بیشتر از همه ما نگران بود چون به خوبی میدانست که اگر پیدا نشود باید از جیبش وجه را تامین کند .

و من به این فکر میکردم او که مرد یک خانواده ست چگونه میخواهد بیش از نیمی از حقوق خود را فقط در یک روز کاری از دست بدهد.

دو احتمال قوی وجود داشت :

  • 1- به مشتری پول زیاد داده باشد.
  • 2- از مشتری پول کم گرفته باشد.

و احتمال اول بیشتر در ذهن ما قوت داشت . همه اسناد چک شد . اما همه چیز روی کاغذ درست بود و حالا او بود که باید فکر میکرد به کدام مشتری چه پولی داده است .

البته ما هم او را کمک میکردیم . به کی ایران چک دادی ؟ چقدر دادی؟

و همه به یک نظر واحد رسیدیم که او احتمالا به کسی زیاد ایران چک داده باشد .

(و من به این فکر میکردم که آیا آن کسی که ایران چک زیادی دریافت کرده ، متوجه نشده است ؟؟؟!!!!!)

نزدیک عصر بود و ما هنوز به نتیجه ایی نرسیده بودیم . تنها یک راه باقی ماند .

دوربین

قرار شد فیلم دوربین مدار بسته شعبه را عقب برگردانیم و او به دقت باجه اش را نگاه کند شاید چیزی یادش بیاید و یا اینکه در فیلم معلوم باشد به کسی پول اضافی داده . .. .

ما همه مشغول کارهای خود شدیم و او مشغول نگاه کردن فیلم

بعد از چند دقیقه . .. .

صدای او را که همراه با بهتی باور نکردنی همراه بود نظرمان را جلب کرد

پیدایش کردم ایناشا ....

همه خوشحال شدیم و به طرفش رفتیم ببینیم قضیه از چه قرار است .

و اما قضیه  . . .

مشتری اطراف باجه اش زیاد بود او داشت با سرعت تمام مشتریان را راه می انداخت . در یک لحظه یکی از مشتریان شعبه که حالا دیگه خوشی هم با همکارها داشت ( به دلیل رفت و آمد زیاد به شعبه دیگر با همکارها صمیمی شده بود ) وارد میشود و  همکارم برای اینکه ایشان معطل نشود سریع برگه برداشت ایشان را میگیرد و سریع تراول ها را به ایشان میدهد و به سراغ مشتری بعدی میرود همکارم سرش پائین بود مشتری بعدی جلوی باجه اش نشسته بود و مشتری مورد نظر هم بالای سر همکارم شروع به شمارش ایران چک ها میکند

توجه :

- برگه برداشت ایشون 300 هزار تومان است .

- همکارم در صندوق ، ایران چک های یک میلیون ریالی داشته که به ایشان میدهد .

- همکارم ، سرش پائین است و مشغول انجام دادن کار مشتری دیگر .

مشتری مریوطه دقیقا جلوی دوربین مدار بسته (لازم به ذکر است مشتری اصلا متوجه نبوده که دقیقا روبروی دوربین قرار دارد ) شروع به شمردن ایران چک ها میکند : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، ...

و سریع ایران چک ها را در جیبش میگذارد و خارج میشود .

چیزی را که میدیدیم باور کردنی نبود . !!!!!

دوباره صحنه را با هم مرور میکنیم

شمردن ایران چک ها : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج و . . .

بارها این صحنه را دیدیم ولی باور کردنش سخت بود

ایشان 600 هزار تومان پول از همکارم میگیرد و وقتی متوجه میشود بدون اینکه به روی مبارکش بیاورد به راحتی از شعبه خارج میشود .

همه در شعبه در بهت کامل به سر می بردیم .

بالاخره ، همکارم با مشتری تماس میگیرد و با احترام به او میگوید که بعد از بازبینی فیلم ، متوجه میشود به ایشان 300 هزار تومان بیشتر داده است .

مشتری هم میگوید : راستش من اصلا ایرانچک ها یی را که به من دادید نشمردم . بذارید بشمارم . و بعد . .. .

عنوان میکند که ظاهرا عرض ما درست است و او میگوید ایران چک های اضافی را پس می آورد .

آن روز بارها ، صحنه شمردن پول ها توسط مشتری و بعد خارج شدن ایشان از شعبه را ، مرور کردیم . و با اینکه برایمان سخت بود ولی باید باورش میکردیم .

و من هر بار با یاد آور این ماجرا ، به دوربین های خداوند فکر میکنم

دوربین هایی که تمام لحظات زندگی ما را ثبت میکنند .

و در آن دنیا ، این فیلم را به ما نشان میدهند . آن روز شاید دلمان بخواهد خیلی از آن صحنه ها را انکار کنیم ولی نمی توانیم .

من با یادآوری این ماجرا به یاد روزهایی می افتم که غافل از یاد خداوند ، خطا کرده ام . و شاید الان خودم هم یادم نمی آید ولی به زودی در دنیایی دیگر برام به نمایش میگذارند

براستی در آن روز چه باید کنیم ؟؟؟؟

شما با یاد آوری این ماجرا ، به یاد چه می افتید؟؟!!!

 


کلمات کلیدی: نکته بانکی ، مشتری مداری
 
مرد کور
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸ 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 


               امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!


وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.


کلمات کلیدی: موفقیت